تبليغاتX
رفت و بر نگشت

رفت و بر نگشت

خدایا هیشکی رو مثل من بد بخت نکن

شمعدونیا :: سامان

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون میذارم

 

هر چی گل شقایق رو خاک مجنون میذازم

 

اگه تو از پیشم من خودم گم می کنم

 

یه عمر تو رو شرمنده ی حرفای مردم می کنم

...

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق می کنند

 

شکایت عشق تو رو به مرغ عاشق می کنم

 

شکایت عشق تو رو به مرغ عاشق می کنم

 

اگه تو از پیشم بری پنجره مون بسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

 

...

اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه

 

بیا بمون نشون بدیم که عشق ما مقدسه

 

اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش

 

حالا بیا درستش کن

 

به کی بگیم صداقت عشق

 

به کی بگیم صداقت عشق

 

به کی بگیم صداقت عشق

...

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق می کنند

 

شکایت عشق تو رو به مرغ عاشق می کنم

 

شکایت عشق تو رو به مرغ عاشق می کنم

 

اگه تو از پیشم بری پنجره مون بسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

 

یه دل با صدتا آرزو از زندگی خسته میشه

+ نوشته شده در  85/03/21ساعت 8  توسط ناشناس  | 

دلم برات تنگ شده

سلام عشق من ...

دلم گرفته .. دلم برات تنگ شده ... ميگي چیكار كنم ؟

بازم تحمل ؟ .. خوب چاره ديگه اي ندارم

توام خسته شدي ؟‌ مگه نه ؟ حداقل ميدونم كه يه نفر تو دنيا هست كه بفهمه من چمه ... ديگه حال و حوصله هيچ چيزو ندارم ... اعصابم خورده ... دارم ديوونه ميشم ...

هيچ وقت از پيشم نرو ... هيچ وقت تنهام نزار

دوستت دارم

+ نوشته شده در  85/03/21ساعت 8  توسط ناشناس  | 

قصه بی پایان دل من

 عاشقانه ها

 
 
به دل نگير اگر دلم گرفت
 
من دلم مي گيرد
 
كاغذي هست و قلم
 
و دلي پر شِكوه
 
 
...
 
باز آن حس ندانسته ي خوب
 
- شايد عشق !‌-
سينه ام را بوسيد
 
 
باز خوابيد به ناز
 
  تابش يك خورشيد !‌
 
            باز چشمي كه به تاريكي من مي خنديد
 
 
 
 دورتر مي شد ، دور  
 
باز او خواهد رفت
 
باز من خواهم ماند
 
كاغذي هست و قلم
 
  و دلي از غم ، پُر
 
...
 
من دلم مي گيرد
 
 نفسي هست و نفس پر تَر از آن ،
 
 شور چشم تو براي سفري بي برگشت
 
نفسم مي ميرد
 
درد سختيت ،  
 
از آن سوزان تر :
 
 
درد بي دردي من !
 
...
 
كاغذي هست ، ولي
 
 
قلم از شدت تنهایی خود،مي شكند ،
 
من دلم مي گيرد
 
 
 
 
 
سینه ام مي سوزد ،
 
تاب من ، مي سازد
 
- بغض من مي ترسد ! -
 
حال و روز  دل من
 
سخت تر مي گیرد ...
 
دلم گرفته
 
 
به دل نگير
 
اين روزها با هر بهانه ي كوچك
 
 زود بهم مي ريزم
 
 
و با هر بهانه ي كوچك تر
 
 
 از كوره در مي روم
 
مثل هميشه ، پژمرده كه مي شوم
 
 چشم هايم مي تركد از خنده
 
 
شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب
 
صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب !
 
 
با جيغ گربه اي ، از خواب مي پرم
 
 
  بر مي خيزم با شتاب ، از شب .
 
 در دل یار غمی است غمه دوریه دلدار
 
 
ظهر تا عصر ، عابر پياده مي شوم
 
غروب تا شب ، غريب خانه ام !
 
...
 
اگر دلم گرفته
 
به دل نگير عزيز هميشه
 
            من هم مردانه قول مي دهم ،
 
            به دل نگيرم از مرموزِِ كوچه ي بن بست :
 
 
 
 
كوچه : آسفالته ، اما پر چاله
 
باغ سرخ و بنفش : محصور حصار
 
حصار : خار دار
 
گل پوشيده لباس تيغ ، هم .
 
 
من : گرفته حال بچگي ام
 
به دل نگير ... گـُُل .
 
 
هوا : گرم
 
گرمای من : سردتر
 
 
اعتراض: خفه تر ، دست بر سينه ، منگ تر !
 
پاسبان حرم : حرامي تر
 
شعر : در هم تر از من ، بر هم تر از روز ، رنگين تر از شب !
 
_ بي خيال وزن ،
 
 
   بي خيال مفهوم همه فهم !
 
 
   بي خيال وزن سنگين بغض
 
 
 
عزيز ترين ،
 
 
به دل نگير اگر دلم گرفت
+ نوشته شده در  85/03/21ساعت 8  توسط ناشناس  | 

تولدم مبارک *

درست و دقیقش رو بخواهین، من پانزدهم خرداد هزار و سیصد و شست و شیش در لامرد به دنیا اومدم.... بله! امروز تولدمه! راستش توی این سن و سال، روز تولد چون با یادآوری سرازیری ۱۸سالگی همراهه، واسه خیلیا خوشایند نیست. امیدوارم سالهای آینده هم واسه شما مثل من، مثل وزیدن نسیم در گندمزار باشه. در خوشحالیم شریکتون میکنم، مثل غم هام...

 


اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
+ نوشته شده در  85/03/15ساعت 16  توسط ناشناس  | 

دوست دارم.......

عاشقانه ها
 
من به تو محتاجم
 
مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد 
 
 نشسته ام و به تو می اندیشم
 
  به تویی که محتاجم تا صدایم کنی
 
 به تویی که این این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت رابه سفیدی پاکی آوردی
   
به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی
 
و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم
 
به تویی که سرتاسر این   زندگی را مدیون توام   
 
   من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست
 
 
 0
 
 
  ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم
 
 چقدر ناله ی شبانه سر دهم
 
 چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد
 
مرا بی تو در گرداب سختی ها غصه ها می اندازد
 
 و من امید بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها  مدفون می شوم
 
 ای عزیز ترینم  من به تو محتاجم
 
   به تو عشق ات  ....به نصیحت هایت ..... به خوبی هایت ....
 
آری من به تو محتاجم  
 
 
 
0
  تا سفر به شهر آرزو ها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم 
 
 زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟
 
 من به  جزتو راهی ندارم
 
 ای عزیزم باز برگرد
 
 
 
0
 
 
 
تا دوباره روزهای خوش زندگانی را آغاز کنیم
 
تا دوباره معبودمان برایمان طلوعی عاشقانه سر دهد
 
باز برگرد چون من , امید به تو محتاجم
 
 به تویی که سرتاسر این  زندگی  ,این تار و پود تن , همه مدیون توان
 
  آری من به تو محتاجم .....؟
 
 
 
 
 
خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 
0
 
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه است
+ نوشته شده در  85/02/28ساعت 8  توسط ناشناس  | 

امشب

امشب تو را حس می کنم در سرزمین باد ها

محو نگاهت می شوم تو کیستی ای آشنا

ای آشنا امشب چرا شعرم غریبی می کند

با هر که غیر از یاد تو نا آشنائی می کند

در عصر بی اصل و نصب،مبهوت افکار توام

باور کن ای آبی ترین بهر تو من جان میدهم

تو در نگاه تلخ من نقش خدا را داشتی

گلهای زیبا را تو در گلدان فکرم کاشتی

در خلوت زردم تو را با عشق سودا می کنم

تصویر خوبیها توئی حیران منم،حیران منم

تقدیر را در گوشه ای از زندگی ام باختم

با یاد چشم سبز تو ، با درد غربت ساختم

ای کاش من هم مثل تو محو تماشا میشدم

یا مثل فکر آبی ات همرنگ دریا می شدم

در وحشت تاریک شب گر چه تو را گم کرده ام

بی هیچ غل و غش ، تو را امشب ترنم می کنم

برهیبت نورانی ات گلها تبسم می کنند

آینه ها در چشم تو خورشید را گم می کنند

+ نوشته شده در  85/02/09ساعت 19  توسط ناشناس  | 

اگه برم

اگه من برم از اين وبلاگ از اين خونه از اين دنيا
چي ميشه ؟ هيچي
کسي ککش هم نمي گزه همه راحت مي شن
هر کي هر چي مي خواد بگه 
.... بگه من پاک خل و چلم بگه ديونه ام بگه بچه ام
مهم نيست
دوستاي تو وبلاگم دلشون بسوزه و بگن عشق اخر و عاقبت نداره
اخرش چي وقتي برم سر يه هفته همه فراموشم مي کنن
و اون اوني که من دوسش دارم اوني که براش گريه مي کنم شب و روز
اون از شرم راحت مي شه اون الان هم فراموشم کرده ...
هيچ نمي دونم چند وقت ديگه طاقت مي ارم نمي دونم
اما زياد نيست طولي نمي کشه ...
ديگه طاقتم طاق شده
+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 19  توسط ناشناس  | 

دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره

   دست گذاشتم رو یکی که یه قشون خاطر خواشن   همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن

 

  یا که پشت پنجرش گیتار می زنن       یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار می زنن

 

 دست گذاشتم رو کسی که عا شقم نمی دونست  سر بودم از خیلیا و لا یقم نمی دونست

 

دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن        همه شاهزادهها دربون در خونشن

 

     دست  گذاشتم رو کسی که رنگ چشاش روشنه    شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه

 

           دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله     کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله

 

       دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره    خورشید از شعله چشمای اونه که تب داره

 

   دست گذاشتم رو یکی که که همه دور و برشن    مردشن دیوونشن مجنونشن پرپرشن

 

 دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین     همه جورشو داره هم عجیبن هم عادین

 

دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه     ظاهرش گندمیه به چشمم اما کیمیا

 

دست گذاشتم رویکی که عادتش نساختنه     سر نو شت هر کسی که می خواد با خفتنه

+ نوشته شده در  85/01/16ساعت 21  توسط ناشناس  | 

دوستت دارم

دوستت دارم


 

دوست دارم سوگل جونم یه دنیا

 از خود عکس معلوم هست که موضوع چیه آره درست فهمیدین امروز تولد عشق منه

از اینجا با تمام وجود می خواهم داد بزنم دوستت دارم فرشته ی مهربون زندگیم

می خواهم داد بزنم تا به همه بگم عاشقت هستم

همه بدونن همه ی زندگی من هستی

بدونن که بدون تو میمیرم

+ نوشته شده در  85/01/16ساعت 21  توسط ناشناس  | 

گاهی ...

گاهی به جای خرمنی از یاس

     

       یک شاخه هم

 

      نشانه ی مهر است

 

      گاهی برای یک تن خسته

 

      یه لای لایی ساده ، مرهم خواب است

 

      گاهی برای قلب زخمی بیمار

 

      یک پاره ، تابش خورسید

 

      از لای درز پنجره زیباست

 

      یک جمله لطیف و دل انگیز

 

      گاهی پلی به سوی وصال است

 

                                         

 

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم

 

 نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

+ نوشته شده در  85/01/16ساعت 21  توسط ناشناس  | 

سال نو مبارک

فرا رسیدن نوروز و سال نو را پیشاپیش به همه شما دوستان عزیز تبریک میگویم

نوروز به معنای روز نو است و قدمت آن به دست کم 3000 سال پیش میرسد.
نوروز جشن آغاز بهاراست . این عید مادر عیدهای منطقه به شمار می رفت و همه مردم از دیر باز به نوعی آن را جشن می گرفتند.

نوروز عیدیست صد در صد ایرانی و ریشه های آن به دین زرتشت (دین قدیمی ایرانیان) باز می گردد.
نوروز دقیقاً در زمان شروع بهار جشن گرفته می شود. در ایران بعد از حلول سال نو، جوان تر ها با لباسها و کفشهای نو که برای عید خریده اند به دیدن بزرگترهای خانواده و فامیل می روند و بچه ها از بزرگترها عیدی می گیرند.

از مهمترین مراسم نوروزی می توان چیدن سفره هفت سین را نام برد که قبل از حلول سال نو صورت می گیرد.
بر روی این سفره زیبا دست کم هفت چیز که نامشان با حرف “ سین “ شروع شده باشد گذاشته می شود
مانند ؛

سرکه: نشانه دفع بیماری
سنجد: محرک عشق و دلباختگی
سمنو: از جوانه ی گندم ، نشانه برکت و رویش
سیب: میوه ای بهشتی و نشانه زایش
سماق: محرك شادى
سکه: نشانه بركت و درآمد زياد
سنبل: پيام آور بهار
سبزه : سرسبزی و خرمی
سیر: محرك شادى

همینطور بر روی سفره هفت سین چیزهای دیگری به عنوان نشانه های مهم زندگی گذاشته می شود مانند؛

ماهی زنده که نماد سرزندگی و شادابی ست، آینه و شمع نماد نور و روشنایی و شفافیت است، تخم مرغ نماد نطفه و باروری و زایش است، اسپند به نشانه دوری از چشم نا پاک و کتاب آسمانی (بنا بر اعتقادات) مانند قرآن، اوستا، انجیل و یا تورات.

ایرانیان مقیم خارج از کشور علاوه بر مراسم ذکر شده، در جشن بزرگی که به مناسبت نوروز برگزار می شود دور هم جمع شده و دوستان و آشنایان خود را ملاقات می کنند و با شنیدن موسیقی ایرانی احساس نزدیکی بیشتری به ایران و ایرانیان دارند.

+ نوشته شده در  85/01/02ساعت 9  توسط ناشناس  | 

از وقتی گفتی دوستم نداری...

      عکس قشنگت روبروم
                   نگاه تو تو چشمام
                             قصه میگن چشمای تو
       از عشقی بی سرانجام
                      از اون روزا تا این شبا....
                                       انگار یه عمر گذشته
              ببین که شیشه دلم
       تو دسته تو شکسته ......
                                      نگو نگو....تموم شده          گذشته ها گذشته...
     این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
                بمون بمون که اشک غم 
                                 نشسته توی چشمام
                       نمی شنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام....
                                   می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت
              تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
                            تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده 
    بیا ای عشق خوب من  دلم هواتو کرده...

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 9  توسط ناشناس  | 

کفترا

 

هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه
هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه

واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه


همجا سبزو من، چرا خاکستریم
تو کتابم ولی حیف، صفحهٌ آخریم
کفترا رفتنو من، کفتر یریریم
به همین دلم خوشه، که تو ناباوریم
همه جا سبزو من، چرا خاکستریم
تو کتابم ولی حیف، صفحهٌ آخریم
کفترا رفتنو من، کفتر یریریم
به همین دلم خوشه، که تو ناباوریم


همه جا بهاریه، چرا من خزونیم
همه با قصه ها قهرن چرا من جون جونیم


هنوز از زخمه دلم، داره بارون می چکه
هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه

واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه

 

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 9  توسط ناشناس  | 

یادم بمون

 

همه رفتند کسی دور و برم نیست ----- چنین بی کس شدن در باورم نیست

 

نگار من رفتی تو از کنار من  ...... وای از من و این دل بی قرار من

رحمی کن ای خدا به روزگار من

 

دل ناگرونم که زیادت برم .......... نمیره این غصه از سرم

یادم بمون ای مهربون .......... یه وقت نشی نامهربون

 

همه رفتند کسی با ما نموندش .......... کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتند ولی این دل ما رو  .......... همون که فکر نمیکردیم سوزوندش

 

شبا که تنها توی راهی .......... مهو نگاه اون ستاره هایی

یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته توی تنهایی

حرفات همش حرف از دوست دارم بود .......... چشات میگفت دلت گرفتارم بود

یادم بمون یه وقت نرم زیادت یادت  .......... یادت باشه کی بود هی عشقو نشون میدادت

 

شبا که تنها توی راهی .......... مهو نگاه اون ستاره هایی

یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته توی تنهایی

دل ناگرونم که زیادت برم .......... نمیره این غصه از سرم

یادم بمون ای مهربون .......... یه وقت نشی نامهربون

 

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 9  توسط ناشناس  | 

عشق کدوم غریبه بگو به جونت افتاد

عشق کدوم غریبه بگوبه جونت افتاد

چی شد که خیلی ساده عشقموبردی از یاد 

قلب مو رها کرد له کرد زیر پاهاش

قول نگاشوخردی حیف که فریبه حرفاش

آهای خبر نداری دلم داره میمیره

همدمه بی کسی هات توبی کسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه توخونم

بهش بگین هنوزم داد میزنم برگرد درد به جونم

رفتم زیادت اما ببین نرفتی از یاد

ندیدی وقتی رفتی واسه تو دست تکون داد

هر کی رسیده از راه بهم میگه دیونم

آخه ورد زبونمه برگرد دردت به جونم

دلت چه جوری اومد زدی خیلی ساده

تنهاش گذاشتی اما دل به کسی نداده

هیچ از خودت میپرسی عاقبتم چی میشه

نه مرده ام نه زنده زنده به گور همیشه

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 9  توسط ناشناس  | 

تو میتونی

وقتی جای خنده٬ غم میشینه روی لبام

تشنه نوازشم٬ خسته ام از خستگیهام

وقتی که دستای من گرمی دستی میخواد

وقتی که یک لحظه خوشی به سراغم نمياد

 

تو میتونی غمامو خواب کنی

گونه های خیسمو پاک کنی

تو میتونی دلمو شاد کنی

 

تو میتونی منو از درد و غم آزاد کنی

تویی که مسبب لذت دقایقی

به تن مرده من تو میتونی جون بدی

به لبای خشک من قطره قطره جون بدی

 

وقتی که شب میرسه آسمون سیاه میشه

غم و غصه تو دلم قد یک دنیا میشه

وقتی که دستای تو خونمون در میزنه

دل من پشت دیوار از خوشی پرپر میزنه

+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 9  توسط ناشناس  | 

يک داستان کوتاه

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.
+ نوشته شده در  84/12/22ساعت 21  توسط ناشناس  | 

بال هايت را کجا گذاشتي؟

 پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

+ نوشته شده در  84/12/22ساعت 21  توسط ناشناس  | 

من خواندم گفتم تو هم بخوانی

 

ابر پرسید : نامت چیست ؟

 

گفت : قطره ای بیش نیستم و شبنم صبحگاهی نام دارد .

 

ابر گفت : سوالی دارم .

 

شبنم گفت : من کودکی بیش نیستم ولی بپرس شاید جوابی برایش داشته

 

 باشم .

ابر گفت : دیر زمانی است که دنیا را می شناسم از هنگامی که رودها جاری

 

هستند ، از

 

وقتی که آفتاب زمین را گرما می بخشد و گلها می روییند ... ابتدا می خواهم

 

 داستانی را

برایت بازگو کنم ...

 

شبنم به آرامی روی گلبرگ قرار گرفته بود و گوش می کرد ...

 

پسرکی مسافر که در طول سفر لباسهایش ژنده و درهم شده بود به شوره

 

 زاری رسیده بود

 

و نیازمند کمی استراحت ... بساط خود را پهن کرده بود تا تکه نانی بخورد

 

 و جرعه آبی بنوشد

که کاروانی برای زیارت خانه ی خدا از آنجا می گذشت ،تصمیم گرفت شب

 

 را در همان کویر

داغ به استراحت بپردازد... صاحب کاروان دختری داشت به زیبایی قرص

 

 ماه ...نرمی پوستش

 

همچون تن من و زلالی وزیبایی چشمانش مانند تو ..

 

پسرک با دیدن دختر یک دل نه صد دل عاشق شد ... روزها سپری می شد و

 

 پسرک که

به کاروان پیوسته بود خود را غرق در حسی می دید که خبری از آن نداشت

 ...

 روزها و شبها از خود می پرسید این چیست که اورا اینچنین گرفتار خود

 

ساخته.. 

 

بارها از خدا پرسیده بود : (( خداوندا ! عشق شیرین بندگی را به من

 

 چشاندی ، این دیگر چه

 

 خوره ای است که بر جانم افتاده و مرا چنان بی تاب ساخته ؟ ))

 

 در راه شهرهای بسیاری در مسیر قرار داشت ... پس از گذر از چند شهر ،

 

 پسرک در مدینه

 

دختر را رسماّ خواستگاری کرد .. 

 

ولی دختر گفت : (( تو از برای زیبایی من عاشق شده ای ... صبر کن اگر

 

 عشقت به خاطر

 

راستی و صداقتم بود ... آنگاه همسری تورا قبول می کنم ...))

 

چند روز به همین منوال گذشت ... پسرک خواب و خوراک نداشت

 

شبها تا صبح به راز و نیاز می پرداخت و خواستار وصال

 

 روز وصل نزدیک و نزدیکتر می شد ...به مکه رسیده بودند

 

هنگامی که چشم پسر به آن خانه ی ملکوتی افتاد

 

 دیگر همه چیز را فراموش کرده بود ...

 

 سراسیمه و از خود بی خود شده بود ...

 

نگاهش را به خانه ی کعبه انداخته بود و چشمانش را جدا نمی کرد ...

 

گویی هیچ نمی دید و هیچ نمی شنید ...

 

انگار زنده نبود ...

 

به طواف مشغول بود ... ولی افکارش به روبه رو

 

نماز می خواند ... ولی ذهنش آشفته بود

 

دلش را ربوده بود ... او عاشق شده بود ...

 

دخترک بارها و بارها در خلوتهای شبانه پی او فرستاده بود ولی هربار بی

 پاسخ ...

 

حتی رضایت خود را برای همسری وی اعلام کرده بود ولی هیچ نشنیده بود

 ...

 

پسرک غرق بود ... غرق ... غرق

 

  خالی شده بود ... خالی از حرف و پر از راز

 

خالی از غصه و پر از نیاز

 

 خالی از نیستی و پر از ابدیت 

 

 

روزها و شبهایش به همین منوال گذشت ... تا اینکه همانجا جان به جان

 آفرین تسلیم کرد

و حال سوالم : (( او عاشق بود ولی چرا وصال را نپذیرفت ؟؟؟ ))

 

 

شبنم کوچک لبخندی زد و گفت : (( ابری بزرگ ولی با آفکاری کودکانه

 

 

عشق یعنی ابدیت ... یعنی رسیدن به اوج ...

 

 

 

عشق یعنی ملکوت ... یعنی آسمان ... عشق یعنی علی ... یعنی خدا

 

 

او عشقی زمینی را با عشقی روحانی و ملکوتی معاوضه کرده بود ...

 

و رسید به وصال معشوق ...

 

معشوق او علی بود ... همان مردی که بارها اشخاصی با قلبهای پاکشان

 

 حضورش را لمس

کرده و وجود مبارکش را داخل آن خانه ی پاک دیده اند ...

 

تصویری که به او زندگی جاودان بخشید ... ))

 زمان اندکی گذشت ... ابر پیر از صورت خورشید کنار رفت .

شبنم گفت : (( و حال نوبت من است ... زمان وصال فرارسیده است ...))

و با اولین پرتو خورشید بخار شد و به آسمان رفت ...

 

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت 10  توسط ناشناس  | 

عشق يعني ....

عشق يعني مستي و ديوانگي
                عشق يعني با جهان بيگانگي
                              عشق يعني شب نخفتن تا سحر
                                        عشق يعني سجده ها با چشم تر
                                                عشق يعني سر به دار آويختن
                                    عشق يعني اشک حسرت ريختن
                           عشق يعني در جهان رسوا شدن
                 عشق يعني مست و بي پروا شدن
          عشق يعني سوختن يا ساختن
    عشق يعني زندگي را باختن
    عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
           عشق يعني ديده بر در دوختن
                      عشق يعني در فراقش سوختن
                            عشق يعني لحظه هاي التهاب
                                    عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
                                              عشق يعني سوز ني ، آه شبان
                                                    عشق يعني معني رنگين کمان
                                          عشق يعني شاعري دل سوخته
                               عشق يعني آتشي افروخته
                  عشق يعني با گلي گفتن سخن
      عشق يعني خون لاله بر چمن
                عشق يعني شعله بر خرمن زدن
                          عشق يعني رسم دل بر هم زدن
                                   عشق يعني يک تيمّم، يک نماز
                                                عشق يعني عالمي راز و نياز

 

+ نوشته شده در  84/12/10ساعت 17  توسط ناشناس  | 

ضرب المثل ازدواج

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.

*ضرب  المثل آلماني*

 1-مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود.

*ضرب  المثل فرانسوي*

1-لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست.

*ضرب المثل چيني*

 1- زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد.

*ضرب المثل يونانی*

 1-زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد.

 *ضرب المثل انگليسي*

1-زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است.

*ضرب المثل انگليسي*

1- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند.

* ضرب المثل آلماني*

1- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت.

 *ضرب المثل لهستاني*

1-دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمندترجيح مي دهد.

 *ضرب  المثل ايتاليايي*

1-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي.

 *ضرب المثل فرانسوي*

1-دو نوع زن وجود دارد: با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير.

 *ضرب المثل ايتاليايي*

1-در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج  درباره مادر عروس تحقيق كن

 *ضرب المثل آذربايجاني*

1-برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني.

 *ضرب المثل چيني*

1-تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن.

*ضرب المثل چيني*

1-اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را دردست بگير.

 *ضرب المثل اسپانيايي*

1-اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن  اما پولت را از او دور نگه دار.

*ضرب المثل تركي*

1-ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود.

*ماري آمپر*

2-ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد.

 *ضرب المثل اسپانيايي*

1-ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است.

 *ضرب المثل فرانسوي*

1-ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است.

*سقراط*

2- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود.

*بورنز*

1- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود.

 *رولاند*

1-ازدواج هميشه به عشق پايان داده است.

 *ناپلئون*

1-اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است.

 *محمد حجازي*

1-انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان راخودمان انتخاب كنيم.

*خانم پرل باك*

 

 

+ نوشته شده در  84/11/24ساعت 19  توسط ناشناس  | 

انواع گلها

گل سرخ : عشق آتشين مرا بپذير
غنچه گل : براي نخستين بار قلبم بخاطر تو لرزيد
گل ميخك : قلبم را به تو تقديم مي كنم
گل شقايق : زندگيم فقط بخاطر عشق توست
گل بنفشه : هميشه بياد من باش
گل اطلسي : نمي دانم مرا دوست داري يا نه
گل محمدي : ترا از صميم قلب مي پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب رويت را مي بوسم
گل هميشه بهار : عشق تو براي هميشه در قلب من رخنه كرده
گل داودي : از صداي دلپذير تو لذت مي برم
گل اشرفي : اين هذيه را از من بپذير
گل اقاقيا سفيد : عشق پاك ، نتيجه ازدواج و خوشبختي
گل ميمون : يك بوسه مي خواهم نه بيشتر
گل يخ : از عشق تو نا اميدم
گل لادن : گاهي از من ياد كن
گل سفيد : مي سوزم و مي سازم
گل مينا : بي وفا به دلداده خود رحم نكردي
گل كامليا : فداكاري در راه عشق خوشبختي مي آورد
گل زرد : از تو بيزارم.
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادي
گل ساعتي : در واپسين دم زندگي ، خوشبختي تو را مي خوهم
گل پژمرده : افسوس كه بهاي عشقت را ناچيز پنداشتم
گل مريم : بپاكدامني تو درود مي فرستم
گل كوكب : چرا بيهوده قلبم را افسرده مي سازي
گل رازقي : شفا و بهبودي ترا آرزو دارم
گل لاله : تو كه دل مرا غم زده مي خواهي ، اين من و اين دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلي هستي كه دلداگان را از تو نتيجه اي نيست
گل بيدمشك : اگر مي سوزم و خاكستر ميشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا مي بخشم.
گل رازيانه : هر چند در كنارم نيستي ولي گناهت در تنهايي مونس منست
گل ناز : ناز و دلبري جامه ايست كه بقامت تو دوخته اند
گل ياسمن : دستي استكه دامن دلدار مي گيرد و زباني است كه تمنا مي كند.
گل ياس : از من نخواه كه جز راستي سخن گويم ، من شيفته تو هستم.
گل چاي : بختم بيدار و طالعم ميمون است
گل هرزه : حساس و مو شكافم و بر عشق گذشته حسرت مي خورم
گل حنا : بيشتر از اين ديگر فريب ترا نمي خورم
گل شيپوري : بتو اطمينان ميدهم كه جنجال حسودان در عشق ما اثري نخواهد داشت
گل مرواريد : اين آواز حزين دلداده ايست كه براي آخرين بار سخن ميگويد
گل سوري : عزيزم با من مهربانتر از گذشته باش
گل عباسي : تو مايه اميد و سرچشمه آرزوهاي مني
گل شمعداني : عشق لازمه زندگي ست و بدون عشق نميتوان زنده بود
گل نرگس : خود را اين همه سزاوار عتاب نمي بينم ، دلم از نامهرباني هاي تو بستوه آمده است

+ نوشته شده در  84/11/24ساعت 19  توسط ناشناس  | 

عشق غریبه

عشق کدوم غريبه يهو به جونت افتاد

چي شد که خيلي ساده عشقم و بردي از ياد

قلبم و بي تفاوت له کردي زير پاهات

گول نگات و خوردم تو يا که فريب حرفات

آهاي خبر نداري دلم داره مي ميره

همدم بي کسي ها تو بي کسي اسيره

بهش بگيد هنوزم جاش خاليه تو خونم

بگيد هنوز داد ميزنم برگرد دردت به جونم

بيا بلات به جونم

رفتي از اين جا اما بدون نرفتي از ياد

نديدي وقتي رفتي واست کي دست تکون داد

هر کي منو مي بينه فکر ميکنه ديوونم

ديوونه ي تو هستم درد و بلات به جونم
+ نوشته شده در  84/11/24ساعت 18  توسط ناشناس  | 

زندگي دريا نيست

زندگي دريا نيست ، اما زيباست . در ميان من و تو فاصله اي است

گاه مي انديشم كه آيا تو مي تواني با لبخندي يا گوشه ي چشمي اين فاصله را برداري ؟

آيا دستهاي تو توانايي آنرا دارد كه مرا زندگي بخشد ؟

.... آه

مي بينم كه تو هم به اندازه ي من خوشبختي و من به اندازه ي زيابيي تو

.... غمگين

من چه دارم كه در خور تو ؟!... هيچ             من چه دارم كه سزاوار تو ؟!... هيچ

                 تو چه داري ؟!... همه چيز

در جنگل كوچك قلبم به دنبال كلمه ي زيبايي مي گشتم كه با آن

محبتم را آغاز كنم.

هيچ كلمه اي زيباتر از سلام نيافتم .

سلام بر تو كه قلبم را در زندان نگاهت اسير كردهاي و نداي عشق را

در سرار وجودم سر دادي و صحراي وجودم را با گلهاي

محبت و دوستي نوين كردي

آنگاه كه با آسمان ابري دلت برق اميد شدي بر شام بي رنگي

آنگاه كه با ساز شكسته ي  تنت شور آواز شدي بر دل تنگي 

آن زمان كه سوخته جان خنكهاي مرحمي شدي برزخم دلي 

آن زمان كه اشك باران گلخنده شوقي شدي بر چشم تري  

      به يقين قهرمان قله ي عشقي در روزهاي زندگي

+ نوشته شده در  84/11/24ساعت 18  توسط ناشناس  | 

شعر مورد علاقه من

اهل کاشانم.

روزگارم بد نيست.

تکه ناني دارم، خورده هوشي، سر سوزن ذوقي.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي که در اين نزديکي است:

لاي اين شب بو‌ها ، پاي آن کاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.

قبله‌ام يک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مُهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه.

جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي‌خوانم.

که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را، پي «تکبيرة الاحرام» علف مي‌خوانم،

پي «قد قامت» موج.

کعبه‌ام بر لب آب،

کعبه‌ام زير اقاقي‌هاست.

کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ، مي‌رود شهر به شهر.

«حجرالاسود» من روشني باغچه است.

اهل کاشانم.

پيشه‌ام نقاشي است:

گاه ‌گاهي قفسي مي‌سازم با رنگ، مي‌فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زنداني است

دل تنهايي‌تان تازه شود.

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي‌دانم

پرده‌ام بي جان است.

خوب مي‌دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل کاشانم،

نَسَبم شايد برسد

به گياهي در هند، به سفالينه‌اي از خاک «سيلک».

نَسَبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،

پدرم پشت زمان‌ها مرده است.

پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،

مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.

پدرم وقتي مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسيد: چند مَـن خربزه مي‌خواهي؟

من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي‌کرد.

تار هم مي‌ساخت،تار هم مي‌زد.

خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،

باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود.

باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود.

ميوه کال خدا در آن روز ، مي‌جويدم در خواب.

آب، بي فلسفه مي‌خوردم.

توت، بي دانش مي‌چيدم.

تا اناري ترکي بر مي‌داشت، دست فواره خواهش‌ مي‌شد.

تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي‌سوخت.

گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي‌چسبانيد.

شوق مي‌آمد، دست در گردن حس مي‌انداخت.

فکر، بازي مي‌کرد.

زندگي چيزي بود ، مثل يک بارش عيد، يک چنار پر سار.

زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسک بود،

يک بغل آزادي بود.

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌ها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات، سبک بيرون

دلم از غربت سنجاقک پُر.

من به مهماني دنيا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ايوان چراغاني دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک.

تا هواي خنک استغنا،

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق.

چيزها ديدم در روي زمين:

کودکي ديدم، ماه را بو مي‌کرد.

قفسي بي در ديدم که در آن، روشني پرپر مي‌زد.

نردباني که از آن، عشق مي‌رفت به بام ملکوت.

من زني را ديدم، نور در هاون مي‌کوبيد.

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم

بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدايي ديدم، در به در مي‌رفت آواز چکاوک مي‌خواست

و سپوري که به يک پوسته خربزه مي‌برد نماز.

بره‌اي را ديدم، بادبادک مي‌خورد.

من الاغي ديدم، يونجه را مي‌فهميد.

در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي‌گفت: «شما»

من کتابي ديدم، واژه‌هايش همه از جنس بلور.

کاغذي ديدم، از جنس بهار.

موزه‌اي ديدم دور از سبزه،

مسجدي دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد، کوزه‌اي ديدم لبريز سؤال.

قاطري ديدم بارش «انشاء»

اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال»

عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو».

من قطاري ديدم ، روشنايي مي‌برد.

من قطاري ديدم، فقه مي‌برد و چه سنگين مي‌رفت.

من قطاري ديدم، که سياست مي‌برد (و چه خالي مي‌رفت).

من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي‌برد.

و هواپيمايي، که در آن اوج هزاران پايي

خاک از شيشه آن پيدا بود:

کاکل پوپک،

خال‌هاي پر پروانه،

عکس غوکي در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهايي.

خواهش روشن يک گنجشک، وقتي از روي چناري به زمين مي‌آيد.

و بلوغ خورشيد.

و هم آغوشي زيباي عروسک با صبح.

پله‌هايي که به گلخانه شهوت مي‌رفت.

پله‌هايي که به سردابه الکل مي‌رفت.

پله‌هايي که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک رياضي حيات،

پله‌هايي که به بام اشراق،

پله‌هايي که به سکوي تجلي مي‌رفت.

مادرم آن پايين

استکان‌ها را در خاطره ي شط مي شست.

شهر پيدا بود:

رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ:

سقف بي کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشي گل‌هايش را مي‌کرد حراج.

در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي‌بست.

پسري سنگ به ديوار دبستان مي‌زد.

کودکي هسته زردآلو را، روي سجاده بيرنگ پدر تـُف مي‌کرد.

و بزي از «خزر» نقشه ي جغرافي، آب مي‌خورد.

چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود، موج پيدا بود.

برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.

کلمه پيدا بود

آب پيدا بود، عکس اشياء در آب.

سايه‌گاه خنک ياخته‌ها در تف خون.

سمت مرطوب حيات.

شرق اندوه نهاد بشري.

بوي تنهايي در کوچه فصل.

دست تابستان يک بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل.

سفر پيچک از اين خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک.

ريزش تاک جوان از ديوار.

بارش شبنم روي پل خواب.

پرش شادي از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ يک روزنه با خواهش نور.

جنگ يک پله با پاي بلند خورشيد.

جنگ تنهايي با يک آواز.

جنگ زيباي گلابي‌ها با خالي يک زنبيل.

جنگ خونين انار و دندان.

جنگ «نازي»ها با ساقه ناز.

جنگ طوطي و فصاحت با هم.

جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله کاشي مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشکر پروانه به برنامه «دفع آفات».

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر «لوله کشي».

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.

حمله واژه به فک شاعر.

فتح يک قرن به دست يک شعر.

فتح يک باغ به دست يک سار.

فتح يک کوچه به دست دو سلام.

فتح يک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي.

فتح يک عيد به دست دو عروسک ، يک توپ.

قتل يک جغجغه روي تشک بعدازظهر.

قتل يک قصه سر کوچه ي خواب.

قتل يک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل يک بيد به دست «دولت».

قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:

نظم در کوچه يونان مي‌رفت.

جغد در «باغ معلق» مي‌خواند.

باد در گردنه ي خيبر، بافه‌اي از خس تاريخ به خاور مي راند.

روي درياچه آرام «نگين» قايقي گل مي‌برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.

شهرها را ديدم.

دشت‌ها را، کوه‌ها را ديدم.

آب را ديدم، خاک را ديدم.

نور و ظلمت را ديدم.

و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.

جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم.

اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نيست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب.

خانه‌اي در طرف ديگر شب ساخته‌ام.

من در اين خانه به گمنامي نمناک علف نزديکم.

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم.

و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي‌ريزد.

و صداي، سرفه ي روشني از پشت درخت،

عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.

و صداي پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پريدن در بال

و ترک خوردن خودداري روح.

من صداي قدم خواهش را مي‌شنوم

و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدينه،

جريان گل ميخک در فکر،

شيهه پاک حقيقت از دور.

من صداي وزش ماده را مي‌شنوم.

و صداي، کفش ايمان را در کوچه شوق.

و صداي باران را، روي پلک ‌تر عشق،

روي موسيقي غمناک بلوغ،

روي آواز انارستان‌ها.

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زيبايي،

پر و خالي شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديکم.

نبض گل‌ها را مي‌گيرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است.

روح من کم سال است.

روح من گاهي از شوق، سرفه‌اش مي‌گيرد.

روح من بيکار است:

قطره‌هاي باران را، درز آجرها را، مي‌شمارد.

روح من گاهي، مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي، سايه‌اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگي هست، شور من مي‌شکفد.

بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سَيَلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي‌دانم.

مثل يک گلدان مي‌دهم گوش به موسيقي روييدن.

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.

مثل يک ميکده در مرز کسالت هستم.

مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به کشش‌هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تکثير.

من به سيبي خشنودم

و به بوييدن يک بوته بابونه.

من به يک آينه، يک بستگي پاک قناعت دارم.

من نمي‌خندم اگر بادکنک مي‌ترکد.

و نمي‌خندم اگر فلسفه‌اي ، ماه را نصف کند.

من صداي پر بلدرچين را مي‌شناسم،

رنگ‌هاي شکم هوبره را، اثر پاي بزکوهي را.

خوب مي‌دانم ريواس کجا مي‌رويد،

سار کي مي‌آيد، کبک کي مي‌خواند، باز کي مي‌ميرد،

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو

برود.

زندگي‌ جذبه دستي است که مي‌چيند.

زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.

زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي تجربه شب پره در تاريکي است.

زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است که در خواب پلي مي‌پيچد.

زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهايي «ماه»،

فکر بوييدن گل در کره‌اي ديگر.

زندگي شستن يک بشقاب است.

زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است.

زندگي «مجذور» آينه است

زندگي گل به «توان» ابديت،

زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،

زندگي «هندسه» ساده و يکسان نفسهاست.

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است.

چه اهميت دارد

گاه اگر مي‌رويند

قارچ‌هاي غربت؟

من نمي‌دانم

که چرا مي‌گويند: اسب حيوان نجيبي است، کبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم‌ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد.

واژه‌ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت.

دوست را زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد بازي کرد.

زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر کاشت

زندگي تر شدن پي در پي،

زندگي آب تني کردن در حوضچه «اکنون» است.

رخت‌ها را بکنيم:

آب در يک قدمي است.

روشني را بچشيم.

شب يک دهکده را وزن کنيم، خواب يک آهو را.

گرمي لانه ي لک لک را ادراک کنيم.

روي قانون چمن پا نگذاريم.

در موستان گره ذائقه را باز کنيم.

و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.

و نگوييم که شب چيز بدي است.

و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد

ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز.

صبح‌ها نان و پنيرک بخوريم.

و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام.

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي‌آيد

و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست.

و کتابي که در آن ياخته‌ها بي بعدند.

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.

و بدانيم اگر کرم نبود، زندگي چيزي کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه مي‌خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي‌گشت.

و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.

و بدانيم که پيش از مرجان، خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم کجائيم،

بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم که فواره اقبال کجاست؟

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.

و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي ، چه شبي داشته‌اند.

پشت سر نيست فضايي زنده،

پشت سر مرغ نمي‌خواند.

پشت سر باد نمي‌آيد.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روي همه فرفره‌ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگي تاريخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون مي‌ريزد.

لب دريا برويم.

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوات را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس کنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.

(ديده‌ام گاهي در تب، ماه مي‌آيد پايين،

مي‌رسد دست به سقف ملکوت.

ديده‌ام ، سهره بهتر مي‌خواند.

گاهي زخمي که به پا داشته‌ام

زير و بم‌هاي زمين را به من آموخته است.

گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)

و نترسيم از مرگ

(مرگ پايان کبوتر نيست.

مرگ وارونه يک زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي‌گويد.

مرگ با خوشه انگور مي‌آيد به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو مي‌خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است.

مرگ گاهي ريحان مي‌چيند.

گاه در سايه نشسته است به ما مي‌نگرد.

و همه مي‌دانيم.

ريه‌هاي لذت، پر اکسيژن مرگ است).

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپرهاي صدا مي‌شنويم.

پرده را برداريم:

بگذاريم که احساس هوايي بخورد.

بگذاريم بلوغ، زير هر بوته که مي‌خواهد بيتوته کند.

بگذاريم غريزه پي بازي برود.

کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.

بگذاريم که تنهايي آواز بخواند.

چيز بنويسد.

به خيابان برود.

ساده باشيم.

ساده باشيم چه در باجه يک بانک، چه در زير درخت.

کار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،

کار ما شايد اين است

که در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.

دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم.

صبح‌ها وقتي خورشيد، در مي‌آيد متولد بشويم.

هيجان‌ها را پرواز دهيم.

روي ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم.

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي «هستي».

ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.

نام را باز ستانيم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم.

کار ما شايد اين است.

که ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.

+ نوشته شده در  84/11/23ساعت 21  توسط ناشناس  |